http://www.tjbc.blogfa.com

درباره وبلاگ

آن شقایق رسته در دامان دشت

گوش کن تا با تو گوید سرگذشت

نغمه ی ناخوانده را دادم به رود

تا بخواند با جوانان این سرود

چشمه ای در کوه می جوشد منم

کز درون سنگ بیرون می زنم

از نگاه آب تابیدم به گل

وز رخ خود رنگ بخشیدم به گل

پر زدم از گل به خوناب شفق

ناله گشتم در گلوی مرغ حق

پر شدم از خون بلبل لب به لب

رفتم از جام شفق در کام شب

آذرخش از سینه ی من روشن است

تندر توفنده فریاد من است

هر کجا مشتی گره شد مشت من

زخمی هر تازیانه پشت من

هر کجا فریاد آزادی منم

من در این فریادها دم می زنم . . .