http://sereshtin.blogfa.com
احد فتاحي
در سرشتین گفتنیهایم را می گویم. از کوه می گویم که جای پای بزهایش به
یادگار مانده در یادم از گذشته ای دور. از رود می گویم و آن گاه که بر لب
جویش نشستم و گذری ندیدم که آن چه دیدم ته نشینی روزهای زندگی ام بود در
تنبلی گل و لای مانده در آرزوی جوش و خروشش. از دریا می گویم، از جنگل
میگویم، از دشت می گویم، و جز این نیست که هرچه می گویم از دل خود می
گویم.